پایگاه جامع اطلاع رسانی امام حسن مجتبی علیه السلام

امروز : پنجشنبه
۲۶. مهر ۱۳۹۷
6. صفر 1440
17. نوامبر 2018

بی وفایی مردم عراق

نامه الکترونیک چاپ PDF
امتیاز کاربر: / 4
بدخوب 

در مداين، امام را که حال بدي داشت، به خانه‏ ي سعيد بن مسعود ثقفي بردند. سعيد، والي مداين و عموي مختار ثقفي بود. او بعدها براي انتقام خون امام حسين قيام کرد و جانيان کربلا را به مجازات رساند. اما در آن زمان، مختار جواني بيش نبود . پدر مختار در جنگي کشته شده بود و از آن زمان، او با عمويش سعيد زندگي مي‏کرد.سعيد از سوي اميرالمؤمنين علي (عليه‏السلام) به حکمراني مداين انتخاب شده بود. امام حسن نيز او را در مقامش باقي گذاشته بود.سعيد پذيراي گرمي از امام کرد. طبيبي بر سر بالينش آورد. او زخمش را ديد و مداوا کرد. مختار وقتي که امام را به آن حال و روز بد و زخم شديد ديد، رو به عمويش گفت: «عمو جان! بيا و حسن را به معاويه تحويل بده. او در عوض اين خدمت مهم، حکومت عراق را به ما خواهد داد!
سعيد خشمگين و به شدت برافروخته شد. پس با فرياد بر سر برادرزاده نوجوانش نهيب زد که: «از پيش چشم من دور شو. اين چه انديشه زشتي است که در سر داري؟!

چه کار پست، زشت و ناجوانمردانه ‏اي از من مي‏خواهي؟! تو انتظار داري که من فرزند پاک رسول‏خدا را - که پدر بزرگوارش مرا به اين حکمراني گماشت و دستور حکمراني‏ ام را با دستخط مبارک خودش براي من نوشت - به دست معاويه‏ ي فاسد و گناهکار بسپارم؟!»
ياران امام وقتي از اين ماجرا باخبر شدند، تصميم به کشتن مختار گرفتند. ولي سعيد ميانجيگري کرد و گفت: «او را به نوجواني‏ اش بر من ببخشيد!»
و ياران امام از کشتن او چشم پوشيدند.[1] .
از آن پس، امام در بستر بيماري افتاد.ياران و شيعيانش نگران اوضاع بودند و نمي‏دانستند چه کنند. از يک سو نگران جان امامشان بودند و از سوي ديگر، نگران توطئه‏هاي معاويه بر ضد مسلمانان و ملک عراق. صبحگاه يکي از همان روزها، زيد بن وهب به ديدن امام آمد. وقتي امام را مجروح و دردمند ديد، عرض کرد: «اي فرزند عزيز رسول‏خدا! مردم پريشانند. سرگشته و حيران و نگرانند چه دستوري مي‏فرماييد؟!»
امام آهي دردمندانه کشيد و آن‏گاه فرمود: «به خداوند سوگند، من نه از دست معاويه که دشمن خداست، بلکه از دست اين جماعت نادان ناله دارم آن‏ها مثلا
پيروان منند، اما کمر به کشتن من مي‏بندند. آن‏ها اموال و رخت و لباس مرا به غارت بردند. ردايم را از دوشم کشيدند و بردند. حتي سجاده‏ام را از زير پايم کشيدند و مرا اين گونه مجروح و بيمار کردند. اين گونه که مي‏بيني! سوگند به خدا که اگر من به جنگ با معاويه برخيزم، گروهي از همين مردم - شيعيان من - مرا به دست معاويه مي‏سپارند؛ آن هم دست و پا بسته. آري، آن‏ها وفايي ندارند. اگر با معاويه صلح کنم، براي اهل بيت من و شيعيان راستينم بهتر خواهد بود، تا جنگي
که مردم تنهايم بگذارند. اگر بجنگم، کشته خواهم شد و يا اسير دست دشمن. در آن صورت، معاويه براي زنده ماندنم بر من منت خواهد گذاشت و فرزندان او بر زنده و مرده‏ي ما فخر خواهند فروخت!»
زيد بن وهب گفت: «اي فرزند رسول‏خدا! آيا شيعيانت را به حال خودشان وامي‏گذاري؛ آن‏گونه که گوسفندان بي‏شبان باشند؟!»
امام آه ديگري کشيد و فرمود: «اي زيد! چه مي‏توان کرد؟ سوگند به خدا، من چيزهايي مي‏دانم که شما نمي‏دانيد. من از نيت دروني اين مردم آگاهم!»
امام که خيانت بعضي از فرماندهان سپاهش و بي‏وفايي پيروانش را که حتي کمر به قتلش بسته بودند، ديده بود، دانست که در جنگ با معاويه تنهاست و نمي‏تواند دل به وعده‏هايي خشک و خالي و پوچ مردم ببندد. امام از مردمي که اصلاح‏پذير نبودند و به گفتار و کردار و تعهدشان نمي‏شد اعتماد کرد، مأيوس و نااميد شد. او دانست که با پشتگرمي چنين مردمي نمي‏تواند به جنگ با معاويه برود. پس از صلح با معاويه در خطبه‏اي خطاب به مردم فرمود:
«به خداوند سوگند، من حکومت و خلافت را تسليم معاويه نکردم؛ بلکه من ياراني نيافتم تا به جنگ با او بروم. اگر همراهان صادق و يکدلي مي‏داشتم، شب و روز خود را به جنگ با معاويه مي‏گذراندم. جنگ با او را آن‏قدر، ادامه مي‏دادم تا خداوند بين من و او حکم بفرمايد. ولي افسوس که بي‏يار و ياور بودم و تنها؛ بسيار تنها. من مردم کوفه را به خوبي مي‏شناختم و آنان را بارها و بارها آزمودم و به تجربه دانستم که نمي‏توانم به عهد کوفيان دل ببندم. کوفيان هيچ‏گونه وفايي در دل ندارند. نمي‏توان به عهد و وعده و وعيدشان دل خوش کرد. آن‏ها در ميان خودشان هم اختلاف و چندگانگي دارند و يکدل نيستند. کوفيان مي‏گويند: «دل‏هاي ما با شماست!» حال آن که شمشيرهاشان را به روي ما کشيده‏اند و آماده کشتن مايند!»[2] .
امام مي‏دانست که اگر با اندک پيروان راستينش جنگ را شروع کند و ادامه
دهد، شکست خواهد خورد و آن وقت بهانه به دست معاويه خواهد داد. معاويه نيز همه‏ي شيعيان صادق و دوستداران اهل بيت را از دم تيغ خواهد گذراند و از آنان حتي يک نفر را هم زنده باقي نخواهد گذاشت. يک بار به يکي از پيروانش - که از امام براي صلح با معاويه انتقاد کرده بود - فرمود: «من دانستم که مردم ياري‏ام نخواهند کرد و مرا دست به گردن بسته، تحويل معاويه خواهند داد. ترسيدم که ريشه‏ي مسلمان‏ها از روي زمين کنده شود. با اين صلح، خواستم نگاهباني براي حفظ پاسداري از دين خدا باقي بمانند. براي حفظ شيعيان، صلح را مناسب ديدم و جنگ رابه فرصتي ديگر واگذاشتم!» معاويه خبر شورش لشکر امام در ساباط و نيز حرکت سپاه قيس به سوي کوفه را شنيد، فرصت را غنيمت شمرد و پي‏درپي نامه‏هايي به آن حضرت نوشت و او را به صلح و آشتي فراخواند. چنان که در نامه‏اي، با لحن مهرانگيز و صميمانه‏اي نوشت:
«اي پسر عمو، قطع رحم مکن! خود ديدي که مردم با تو وفادار نماندند و مکر ورزيدند و حيله به کار بستند. چنان که پيش از اين هم با پدرت علي چنين کردند!»
معاويه هم‏چنين تعدادي از نامه‏هاي عده‏اي از سپاهيان امام را که براي معاويه نوشته بودند و براي معاويه دم‏جنباني کرده بودند، ضميمه‏ي اين نامه کرد. بعضي از پيروان منافق امام در نامه‏هاشان براي معاويه نوشته بودند: «اي معاويه! به سوي ما بيا و حمله کن! وقتي سپاهت به نزديکي سپاه ما رسيد، ما حسن را دست به گردن بسته به نزدت مي‏فرستيم و يا اگر بخواهي، تيغ بر او مي‏کشيم و مي‏کشيمش!»
معاويه در آخر نامه‏اش افزوده بود: «اي حسن! اگر صلح را بپذيري، هر چه فرمان بدهي، اطاعت مي‏کنم و هر شرطي داشته باشي،مي‏پذيرم.»
امام اگر چه مي‏دانست که حرف‏هاي معاويه دروغ محض است و او به وعده‏هاي خود عمل نخواهد کرد، ولي هيچ راهي به جز صلح نداشت. او با کدام
سپاه مي‏خواست به جنگ با معاويه برود؟ با همان سپاهي که براي معاويه نامه نوشته بودند و وعده داده بودند که وقتي سپاه معاويه نزديک شود، حسن را دست به گردن بسته تحويل دشمن بدهند؟ براي امام حسن از آن سپاه عظيم - که ابتدا معاويه را به وحشت انداخته بود. - جز عده‏اي معدود از اصحاب علي و اصحاب و ياران نزديک خودش، کسي نمانده بود. اگر امام مي‏خواست به آن جنگ نابرابر برخيزد، در همان آغاز حمله، خونشان به هدر مي‏رفت و از شيعيان علي، يک تن جان سالم به در نمي‏برد. پس، آن حضرت به اجبار تصميم به صلح گرفت؛ ولي با اين حال خواست تا با مردم اتمام حجت کند و براي آخرين بار هم آن‏ها را بيازمايد. پس امر کرد که مردم جمع شوند.
وقتي مردم گرد آمدند، امام فرمود: «اي مردم! بدانيد و آگاه باشيد که معاويه مرا به امري فراخوانده است که در آن، نه عزتي هست و نه انصافي! براي آخرين بار از شما مي‏پرسم. اگر شما براي کشته شدن و مرگي شرافتمندانه در راه حق آماده‏ايد، بگوييد تا من دعوت معاويه را رد کنم!»
مردم سکوت کردند. صداي کسي در نيامد. امام ادامه داد: «اگر دنيا و زندگي دنيايي را دوست داريد و زندگي همراه با ذلت و خواري را به شهادت در راه خدا ترجيح مي‏دهيد، بگوييد تا دعوت او را بپذيرم. هر چه شما بگوييد، همان را مي‏کنم و خشنودي شما را به دست مي‏آورم!»
در آن هنگام بود که ناگهان همه‏ي آن مردم نااهل و بي‏وفا، يک صدا فرياد سر دادند: «زندگي، زندگي، زندگي!»
آري! مردم با ذلت و خواري تمام فرياد سردادند که: «ما زندگي خفت بار را به مرگ شرافتمندانه در راه خدا ترجيح مي‏دهيم.»
دل امام از اين صداي شوم و خفت‏بار مردم شکست و غم و اندوه در دل مهربان و بزرگش آشيانه کرد، حالش دگرگون شد و....
پيش از آن که امام صلح را بپذيرد، نامه‏هاي زيادي بين او و معاويه ردوبدل
شد که در يکي از آن نامه‏ها، امام خطاب به معاويه نوشته بود: «اي معاويه! من از امر خلافت کناره مي‏گيرم و آن را براي تو مي‏گذارم. در مورد اين معامله، در روز قيامت، خداوند بين من و تو حکم خواهد راند و قضاوت خواهد کرد. ولي بدان که واگذاري حکومت به تو، شرايطي چند دارد!»

[1] روايت ديگري هم ازاين واقعه هست که فقط در کتاب «النقض» از شيخ عبدالجليل قزويني آمده و در هيچ کتاب ديگري به چنين چيزي اشاره نشده است. آن روايت چنين است: «مختار به عموي خود شک و گمان بد داشت. او مي‏پنداشت که ممکن است عمويش به طمع حکومت عراق، امام را تحويل معاويه بدهد، براي همين با مشورت اعور همداني - يک از ياران امام - قرار شد که او عمويش را بيازمايد تا اگر ميل دارد امام را به معاويه بدهد، امام را از آن‏جا حرکت بدهند و به جاي امن‏تري ببرند. اما سعيد برخلاف گمان بد مختار، جواب سختي به او داد. گمان مي‏رود که اين روايت به خاطر آن است که مختار از اين گناه پاک شود، اين رفتار بد به او نسبت داده نشود و کارش توجيه شود؛ زيرا مختار بعدها براي خونخواهي سيدالشهداء قيام کرد.
[2] همان گونه که بعدها همين مردم، همين بي‏وفايي را درباره برادر امام، حضرت امام حسين (عليه‏السلام) هم انجام دادند و فرزدق شاعر در راه کربلا امام را ديد و گفت:«دل‏هاي مردم با شماست و شمشيرهاشان بر شما. آن‏ها وفايي ندارند.».

آخرین بروزرسانی ( شنبه ، ۲۹ مرداد ۱۳۹۰ ، ۱۵:۵۰ )  

منوی اصلی

خورشید انقلاب

پیام نوروزى به مناسبت آغاز سال 1394
متن کامل سخنان مقام معظم رهبری


 اگر کسى تصور کند که ... حتّى یک لحظه در ذهن خودم خطور مى‌دادم که این مسؤولیت به من متوجه خواهد شد، قطعاً اشتباه کرده است. 
فرمایشات معظم له درباره ی منصب رهبری


در زمان امام(ره) می‏دیدیم که ایشان مطلبی را می‏فرمودند، اما در مجلس همه به آن رأی نمی‏دادند؛ نمی‏شود گفت اینها ضدّ ولایت فقیه‏اند.
متن کامل سخنان مقام معظم رهبری


 بیش از چهل جلسه ی تفسیر قرآن از زبان مقام معظم رهبری  
برای دسترسی به تفسیر قرآن معظم له کلیک کنید


 

پایگاه علمای شیعه

کاربران آنلاین

 15 مهمان حاضر